shabe.darya@yahoo.com
۩۞۩ღ فقط به خاطر دلم ღ۩۞۩
"" تک ستاره اسمون دلم ""
جی ام آی
عاشق تو
پاییز همیشگی
دلهای پاک
بازی سرنوشت
احساسی به وسعت آسمون
همکلاسی
سس خور
ماه رمضون
سلام سلام
خوبین؟
ببخشین دیر به دیر آپ میکنم.
میگن من توپول قدیم نیستم ![]()
خودمم تایید میکنم. شاید واسه همینه که کم آپ میکنم .
ماه رمضان٬ ماه نزول قرآن نزدیکه و این فرصت بسیار خوبیه واسه خیلی ها از جمله توپولی تا ...
بهترین فرصت واسه عوض شدن ما بنده های گنهکاره.
پیامبر اکرم(ص) : ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماهها است؛ روزهایش بهترین روزها، شبهایش بهترین شبها و ساعاتش بهترین ساعات است.
کارایی که توصیه شده : صدقه٬ صله رحم٬ نماز٬ روزه ٬ توبه٬ قرآن و ...
*****************
چند سال پیش افطار خونه خالم اینا دعوت بودیم٬ جمعیت کثیری جمع شده بودن٬ وای این همه فامیل داشتیم خودمون بی خبر بودیم
چند دقیقه ای به افطار مونده بود٬ توپولی رفت گلاب به روتون تا وضو بگیره و خودشو واسه مراسم افطار مهیا کنه.
چشتون روزه بد نبینه٬ وقتی رسیدم اون تو تنگیه نفس گرفتم
نمیدونم کی تمام هنرشو اونجا پیاده کرده بود. سریع و سیر کارمو انجام دادم و خواستم برم بیرون که دیدم بعله در قفله ![]()
نمیدونم کدوم از خدا بی خبری درو قفل کرده بود٬ حالا هر چی توپول داد میزد بابا یکی این درو باز کنه
بی فایده بود٬ سرو صدای اون جمعیتی که تو خونه بود اجازه نمیداد صدای توپول به گوش بقیه برسه.
یه بیست دقیقه ای اون تو بودم که دیدم موبایلم زنگ زد. یکی از دوستام بود تک زده بود که به اصطلاح موقع افطار واسه هم دعا کنیم.
اینجا بود که یادم اومد موبایلم تو جیبم بوده٬ سریع زنگ زدم به داییم٬
- بی انصاف شما با چی روزتونو باز کردین من با چی؟!! تیز بپر بیا درو باز کن که دارم خفه میشم.
وقتی اومدم بیرون مثل قهرمانان که به میهنشون برمیگردن عمل میکردم و خودمو رو سر هوادارانم میدیدم که یهو رفتم تو سفره٬ به خودم اومدم و نشستم سر سفره و افطار کردم.
ملتی که در حال تماشای فیلم بودن با ابراز علاقه و عرض خسته نباشید به من محبتشونو کامل کردن.
آخه فکر میکردن من اون تو مشغول عملیات بودم![]()
------------
پاستیل۱: اگه زحمت نیست یه خاطره کوتاه تو کامنتدونی بنویسین ( در مورد ماه رمضون باشه ها
)
پاستیل۲: فکر نکنین فامیلای ما وقتی میرن گلاب به روتون٬ اونجا رو میترکونن. اون بوی بد واسه چیز دیگه ای بود که بعدا لو رفت.
پاستیل۳: من هنوز اون نامردی که درو به روی من بسته بودو پیدا نکردم امیدوارم شب عروسیش (دامادیش) مشکل نرم افزاری پیدا کنه و دستشویی گیر نیاره٬
اگرم ازدواج کرده تو یه مراسم دیگه این بلا به سرش بیاد٬
اصلا مو بکاره بعد اسمش حج واجب در بیاد٬
نفرین بدترم بلدم باشه واسه دفعه بعد![]()
پاستیل۴: این یادم رفت. بعدا پرش میکنم.![]()
پاستیل۵: بالایی یادم اومد ![]()
همیشه و در همه حال گوشیه همراهتان را به همراه داشته باشید٬ حتی توی ...
التماس دعا
تولد وبلاگ
سلام سلام
خوبین؟
دیگه چه خبرا
تولد تولد تولدش مبارک.
تولد کی؟؟!!
تولد وبلاگه دیگه. شب دریای کوچولومون
رفت تو سه سالگی ![]()
بچم (وبلاگ) خواستگار زیاد داره! به زودی میره خونه بخت ![]()
اگه میخوای بیای خواستگاریش عجله کن ![]()
حالا همه با هم
تولد تولد تولدت مبارک (بادا بادا مبارک بادا ایشاالله مبارک بادا ... چه ربطی داشت
)
البته اینو هم بگم تولد وبلاگ چند روز پیش بود به خاطر ممولی آپ نکردم تا با هم این کارو بکنیم. ممولی تازه کنکور داده. بعد کنکور به مسافرت ۳ هفته ای رفت. دیدم دو سه روز دیگه هم جواب کنکور میاد درگیر انتخاب رشته و این جور مسائله خودم آپیدم ![]()
عکس تزیینی است
پاستیل ۱ : از اول تابستون خیلی درگیر بودم واسه همین کم میومدم نت!
پاستیل۲ : زانوی توپولی خیلی درد میکنه ![]()
پاستیل ۳ : حال توپولی خوب نبود. ۲۰ روز عصبی شده بود ![]()
پاستیل ۴ : چرا بعضی ها یهو تغییر رفتار میدن؟
پاستیل ۵: خاله جون عینک نو مبارک. خیلی قشنگه ![]()
پاستیل ۶: گره پنج ساله داره باز میشه. چیزی تا موفقیت نمونده ![]()
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در جمعه چهارم مرداد 1387
راهب
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اوني كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.
پ.ن۱ : خداحافظ تا ...
پ.ن۲: چند روز دیگه تولد وبلاگه. تنهاش نذارین.
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در شنبه هشتم تیر 1387
مسافرت شمال 2 (قسمت دوم)
سلام
آفرین به بچه درس خونا ![]()
خوان ششم و هفتم + حواشیه سفر رو با هم تعریف میکنم.![]()
خوب تا اونجاش گفتم که شوهر خاله چپ و راست واسمون بستنی و تنقلات میخرید. ما هم مثل چیز
کیف میکردیم. دریغ از این که چه سرنوشتی در انتظارمونه.
وسطای راه بودیم. یادمه دو طرف جاده درخت بود بطوری که یه ذره آفتاب گیر نمیومد. دیدم یه بوی بدی میاد یواش یواش جلومو هم نمیدیدم یهو گفتم آتیـــــــــــــــــــــــــــــــش. همه درو باز کردن و به بیرون شیرجه زدن٬ غیر از خالم
من هنوز انگیزشو از این کار نفهمیدم.
خلاصه اینکه نمیدونم چه جوری ماشین آتیش گرفته بود
به هر نحوی بود خاموشش کردیم.
هر مسئله بدی که پیش میومد من کلی میخندیدم٬ به خاطر همین اخلاقم بود که خالم گیر داده بود باهاشون برم.
در هر صورت به مقر رسیدیم و قرار شد اتراق کنیم. اگه فکر کردی غیر از من کسه دیگه بود که وسایلو از تو ماشین پیاده کنه باید بگم سخت در اشتباهی 
بعده این همه ماجرا حالا چی میچسبه؟ شنـــــــــــــا
پیش به سوی دریا
فقط نمیدونم چرا با لباس پریدم تو دریا؟؟!!! کسی نمیدونه ![]()
شب تا سرمو گذاشتم رو بالش نفهمیدم چی شد فقط چند بار شست پسر خالم خورد تو صورتم از خواب بیدار شدم همین!!!
صبح با کلی ذوق از خواب پا شدم هنوز نمیدونستم چه خبره. داشتم واسه خودم سوت
میزدم که صدای خالم منو به واکنش واداشت -----> کی این کارو کرده؟
گلاب به روتون پسر خالم که در همسایگی من خوابیده بود خراب کاری کرده بود. شانس آوردم سند به اسم من نخورد![]()
بعد صرف صبحانه شوهر خاله گرامی پیشنهاد داد بریم بیرون تفریح٬ ما هم گفتیم : بزن بریم به سرعت برق و باد ![]()
یه جایی رفتیم که پژو ۴۰۵ گیر نمیومد!!! فکر کن ما با اون ماشین قراضه چه جوری بین اونا خودنمایی میکردیم. از همه بدتر موقع برگشت بود. شوهر خاله گرام تمام تلاششو برای روشن کردن ماشین به کار بست ولی...
ظاهرا از اولم قرار نبود روشن شه. همه به اتفاق به توپول نیگاه میکردن.
یالا یالا ما هل میخوایم یالا ... ![]()
منم ادعای زورم میشد و ....
بعد ۱۵ دقیقه این کارو کردم -------------->
تسلیـــــــــــــــم
تشویق ها همچنان ادامه داشت تا اینکه بالاخره روشن شد.
حالا شانس آوردم ماشینو تو یه زمین بیضی شکل پارک کرده بودیم که بی شباهت به پیست نبود. دور پیست هل میدادم.

پاستیل۱ : چون داره طولانی میشه باقیشو به صورت خلاصه مینویسم.
پاستیل۲: شب ادراری های پسر خاله ادامه داشت البته به مدت ۳ شب. بعدش تصمیم گرفتیم برگردیم
پاستیل۳: تو راه برگشت خوردیم به تور بین المللی اتومبیل رانی خانواده.
فقط نمیدونم چرا عکس ما حرکت میکردن. ما درست میرفتیمااااااااا ![]()
نکته جالب اینجا بود که همه بهمون چراغ میدادن ![]()
پاستیل۴: خیلی جاها دوست داشتم داد بزنمو بگم
ولی...
پاستیل ۵: زن دایی جون تولدت مبـــــــــااااااااااااااااااااارک ![]()
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387
مسافرت شمال 2
سلام چطوری یا بهتری؟
فصل امتحاناست٬ همه شاکی٬ همه داغون٬ همه عصبی٬ احتمال درگیری ۹۰٪
بعضی ها گوشیشونو خاموش کردن٬ بعضی ها همیشه رو سایلنتن٬ بعضی ها هم رفتن ایرانسل خریدن به خاطر سیم کارت رایگانی که میدن٬ یکی دو نفرم بدون موبایل موندن تا به درسشون لطمه ای وارد نشه.![]()
در هر صورت امیدوارم همه تو امتحانا موفق باشن.![]()
خوان اول- قبول یا رد پیشنهاد: چند سال پیش تو خونه نشسته بودم داشتم تخمه میخوردم که یهو تلفنم زنگید٬ گفتم: کیسته؟
خالم بود پیشنهاد مسافرت شمالو بهم داد![]()
منم حساااااس کلی فکر کردم سپس قبولیدم که بریم.
خوان دوم- بستن ساک: وای چه کار سختی٬ هر مسافرتی که میخوام برم از یه هفته قبلش به فکر بستن ساکم هستم٬ چیه مگه یه هفته زیاده؟ من جلوی مامانم لنگ میندازم چون اون یه ماه قبل از سفرش همه چیشو اوکی میکنه
خوان سوم- خداحافظی از خانواده و ملحق شدن به سایر مسافرین: روز موعود فرا رسید. صبح پاشدم و از مامان اینا جدا شدم و به سوی خونه خاله اینا حرکت کردم
منم که سوسوووووووول تو راه داشتم
میزدم تا حوصلم سر نره.
خوان چهارم- شستن ماشین شوهر خاله: توپول بد بخت نمیدونست چه سرنوشتی در انتظارشه. کلی کلاس گذاشتم پیش مامان اینا که بین این همه گزینه خاله منو به عنوان همسفرشون انتخاب کرده![]()
رسیدم خونه خاله٬ زیـــــــــــــــــــــــــنگ
- کیه : خاله کپلت اومده ( لازم به ذکره خالم تنها کسیه که به من میگه کپل)
ـ اومدی عزیزم
ـ بعله اومدم. حالا تا کی باید پشت در بمونم
ـ وای ... الان باز میکنم
تلق ( در باز شد)
زیــــــــــــنگ
- بله٬ کپل مگه در باز نشده؟
ـ چرا٬ میخواستم بگم باز شده!!! ![]()
ـ ای شیطون بیا تو ( اگه میدونستی چه خوابی واست دیدیم اینقدر شیطونی نمیکردی)
خلاصه بعد احوالپرسی متوجه شدم که باید یه حالی به ماشین شوهر خاله گرامی بدم.
رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستم ماشین مدل بالای شوهر خاله٬ کردمش مثل عروس
. خدا ماشینشو بیامرزه احتمالا الان ترکوندش٬ ۴۰-۵۰ سالی عمر کرده بود ![]()
خوان پنجم- حرکت به سمت شمال: بعد کش و قوسهای فراوان حرکت کردیم. ناهار رو تو راه خوردیم وای چه ناهاری
شوهر خاله تا اینجای کار لارج بازی در میاورد و ما رو بسته بود به تنقلات. بستنی٬ تخمه و ...
خوان ششم و هفتم بمونه واسه دفعه بعد ...
---------
پ.ن۱: همونطور که گفتم این داستان ادامه داره
پ.ن۲: تو این مدت که آپ نکردم ۶۵ تا تولد رو پشت سر گذاشتیم
همشونو تبریک میگم( مخصوصا ناقلا
)
پ.ن ۳ : تسلیت واسه روزایی که در پیش داریم.![]()
پ.ن۴: آخ جون مدرسه ها تعطیل میشه. دیگه نمیخوام شبا مشق بنویسم. دلم واسه خانوم معلممون تنگ میشه
پ.ن۵: میخوام کلاس تابستونی ثبت نام کنم٬ پیشنهادتون چیه؟ چه کلاسی برم ![]()
پ.ن۶: تعداد بازدیدهای وبلاگ با قالب جدید از مرز ۱۳۸۷ گذشت. به کسی که این عدد رو ثبت کرده جایزه نفیسی تعلق میگیره. گذرنامتو بیار تا جایزتو بهت بدم ![]()
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در چهارشنبه هشتم خرداد 1387
خرش از پل گذشت
سلام خوبین.
من بد نیستم.
قضیه طرف خرش از پل گذشت رو کی میدونه واسه ما تعریف کنه؟
...........................
از این دوست داشتنای الکی٬ از اینایی که زود باهات برادر یا خواهر میشن ولی همچین که خرشون از پل گذشت خدا رو هم بنده نیستن بدم میاد.
اولش جوریه که وانمود میکنن فکر و ذکرشون تویی٬ بعدش جواب سلام آدم (جواب پیامک ) رو هم نمیدن.
من میخوام این انگل های انسان نما رو از زندگیم دور بریزم.
ببخشید بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب.
آخه اصل مطلب مهمتره.
................

پ.ن ۱: امروز بیت امام (ره) بودم٬ تو شهر خمین. کاملا تصادفی رفتم اونجا.![]()
پ.ن۲: من کی گفتم دیگه آپ نمیکنم؟![]()
پ.ن۳: ممول امسال کنکور داره٬ واسش دعا میکنین؟![]()
پ.ن۴: هر کی میگه این وبلاگ گروهیه بیاد کارش دارم.![]()
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
غم
اگر غم گناه است٬ پس من غرق گناهم
ادامه داره؟!!
بای
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
تشکر
سلام
الان میشه سال نو رو تبریک گفت ؟ ![]()
این آپ فقط به خاطر تشکر از همه شما دوستای نازنینمه.
شما که با ساختن وبلاگ toppol.blogfa منو شرمنده کردین (مخصوصا عمو حورا )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاله جونم ممنون که اومدیو با اون سن و سالت مجلسو گرم کردی.
راستی بازم دست از این کارت بر نداشتی؟ چرا به ۵۰ نفر شماره دادی؟![]()
پسر عمو نسیم دمت قیژ٬ تو و خالم اون وسط بد گرد و خاکی بپا کرده بودین.
ایشاالله عروسیت
کادوهاتونم خیلی باحال بودن.
از طرف من لپ گلی رو بکش ![]()
از آقامون هم تشکر میکنم هر چند که از ایشان به صورت ویجه (ویژه) تشکر نموده ام.![]()
میثم این چه عکسی بود که گذاشتی ![]()
ستاره یا هر اسم دیگه ای که دوست داری صدات کنم بابت شعر قشنگت واقعا ممنوم کلی کیفیدم.( راستی به صدف خانوم سلام برسون)
عمو مینا٬ نه ببخشید خاله مینا٬ شایدم زن عمو یا شوهر خاله گلم چرا اینقدر زحمت کشیدین. امر میکردین ما خدمت برسیم.
ولی یادت باشه رسم و رسومات ما یه جور دیگست. معمولا شما باید کادو و عیدی بدی نه من ![]()
نفیسه جان از تو هم ممنونم .
امیدوارم امسال زمستون مشکل پارسال رو نداشته باشی و همیشه خونتون گرم باشه(البته از اون لحاظ)
زن داییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
این ایکون بخل کوووووووو؟
اون عکسی که گذاشتی داییمه ![]()
دنیا جان شرمندم کردی به خدا
(مخلصیم)
م آ ... از تو هم ممنونم (من که نفهمیدم کی هستی
)
پت : هپ ![]()
یکم رو دست خطت بیشتر کار کن.
هر چند پیشرفتت قابل تحسینه ![]()
*******************************************
۱- بازدید وبلاگم با قالب جدید در آخرین دقایق سال ۸۶ یا اولین دقایق سال ۸۷ از مرز ۱۰۰۰ بازدید گذشت.
۲- کی میدونه دایی احمد کجاست؟ کدوم شهر افتاده!!!
۳- شما هم از اینجا رد میشدین؟
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
تولد (27 اسفند)
سلاااااااااااااااااااااااااااام
اااوه !!! این چه بوییه؟
آهان بوی بهار میاد٬ بوی عید٬ عیدی گرفتن
و ...
بیست و دوم تولدم بود از همه بچه هایی که تو این وبلاگ بهم تبریک گفتن متشکرم امیدوارم بتونم جبران کنم.
از اونایی هم قصد داشتن بنویسن و ننوشتن ممنونم
بعضی ها هم کلا بی خبر از ماجرا بودن٬ اشکال نداره از بی خبری شما هم سپاسگزارم.
عمو حوراااااااااااا ممنونم به خاطر لطف بزرگت. قربون سیبیلای از بناگوش بیرون زدت.
قربون شیکم گندت![]()
این آپ در اصل به خاطر تبریک تولد یکی دیگست.
کسی که ۲۷ اسفند چند سال پیش به دنیا اومده٬ چند سالش مهم نیست٬ مهم اسفندی بودنشه!!!
شاعر میگه : زمستون فصل تولد تو٬ میخونم فقط به خاطر تو
دل من دیگه آروم نداره ٬ تو رو خواسته دیگه راهی نداره
شب تولدت باز مثل پارسال٬ بیقرارم بیقراری مثل هر سال
... ![]()
امشب تولدته ... جونم. منم دعوتم؟ پس چرا الان خونم؟ نکنه کارت تولد فرستادی به دست من نرسیده؟
شوخی میکنم اینا مهم نیست. مهم شاد بودنته. ایشااله همیشه شاد باشی.
راستی زیاد نرقصی ها . لاغر میشی٬ دیگه نمیتونم بهت بگم توپولی ![]()

پ.ن۱ : تا کی باید الکی خودمو شاد نشون بدم؟ ![]()
پ.ن۲:این باحالترین تبریکی بود که به دستم رسید: salam.tavalodet mobarak
شاید من پرتوقع باشم و انتظار داشتم یکی از نویسنده های همین وبلاگ پیامک طولانی تری بفرسته.
البته به قول خودش شاید میخواد به توپول رو نده.
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
لازانیا
سلام
این ایامو تسلیت میگم.
بعد عمری میخوام یه خاطره از خودم در وکنم.
ما تو خونه نشسته بودیم که یهو تلفنم زنگید.
عمه جون: توپول چطوری؟
توپول: خوبم عمه٬ در سلامتی کامل به سر میبرم هووو !!!
خلاصه پس از کلی صحبت به این نتیجه رسیدندی که من باید شام را خونه عمه جون میل کنمندی!
یه دوچرخه دربست گرفتمو رفتم خونه عمه!
اگه گفتی شام چی بود؟ خوب اسم این پست رو ببین خودت میفهمی.
جاتون خالی به اندازه سه نفرو نصفی خوردم.![]()
با اینکه تا سر حد مرگ خورده بودم کلی از غذا مونده بود.
دو نفر تو جمع ما کل انداختن که هر کی این ظرف لازانیا رو تا تهش بخوره جایزه داره.
منم که حساس٬ جو گیر شدمو گفتم: یا بازی یا بازی خراب.![]()
ناسلامتی من توپولما![]()
خلاصه مسابقه بین من و شوهر عمم شروع شد٬ بهم نگاه میکردیمو واسه اینکه کم نیاریم میخوردیم.
هر دومون جیره مورد نظر رو به پایان رسوندیم.
ولی چشتون روز بد نبینه.
بیچاره شوهر عمم تا صبح بالا میاورد٬ آخه کار هر کس نیست لازانیا خوردن٬ توپول شیکمو میخواهدو ...
با شکم ورم کرده خوابیدم و همش کابوس میدیدم که همه با ظرف لازانیا از جلوی من رد میشن میگن: بخورش
یو ه ه ه ه
صبح پاشدم دیدم کنار کیفم جایزه نقدی مسابقه رو قرار دادن.
خدا پدر مادرشونو بیامرزه
از اون شب تا حالا لازانیا نخوردم ![]()

پ.ن: کشور یاد شده در تصویر در کدام قاره قرار دارد؟
پاسخ های خود را به نشانی ما ارسال کنید.
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در جمعه هفدهم اسفند 1386
بازی 2008
سلام
قرار بود در مورد غیبت و دروغ و اینجور چیزا بنویسم که بنابه دلایلی موکولش کردم به آینده ( تنبل خودتی
متنشو خیلی وقته نوشتم
)
بازم به یه بازی دعوت شدم به صورت مستقیم و غیر مستقیم !
سووووووووووووووت
خوب سوت شروع بازی هم به صدا در اومد
اولین سوال چیه؟ من آمادم.
خودتو معرفی کن: من توپولم
با توجه به شرایط لاغر هم میشم بعضی موقع ها هم کپلی میشم خواستگار زیاد دارم ولی دیگه قصد ازدواج ندارم![]()
فصل مورد علاقه : بهار ولی وقتی بهار میشه منتظر تابستون میشینم و به هنگام تابستون خدا خدا میکنم چرا پاییز نمیاد چون بعدش زمستونه٬ آخه زمستونو دوست دارم. عاشق برفم٬ وقتی یخ میزنم میگم: قربون تابستون!!
رنگ مورد علاقه : بستگی داره واسه چی باشه. در کل آبی و صورتی رو بیشترتر دوست دارم.
ولی اگه بخوام لباس بخرم مطمئنا رنگ دیگه ای انتخاب میکنم. مگه نه جی جی؟؟؟![]()
غذای مورد علاقه: هر چی مامانم درست کنه.
موسیقی مورد علاقه: جدید باشه باقیش مهم نیست. اوه نه مهمه٬
شاده شاد باشه! یا غمناک که از جدایی و نفرت بخونه: برو دیگه دوست ندارم![]()
بدترین ضدحالی که خوردم: کنکور ...
ناشیانه ترین کاری کردم: حالم خیلی بد بود مامانم مریض بود یهو همه جا سیاه شد با ماشین رفتم تو....
نمردم بابا٬ فقط لاستیک ترکید ![]()
بهترین خاطره: ۱. آشنایی با....(منم مثل خیلی ها نمیگم) خودت پرش کن ![]()
۲. مسافرت شمال سال ۸۵
کسی که بخوام ملاقات کنم: هنوز پیداش نکردم ![]()
کسی که نمیخوام ملاقات کنم: غیبت خوب نیست ![]()
برای کی دعا میکنم: برای کنکوری ها٬ برای جوونای دم بخت٬ برای جمیع آرزومندااا + هر کسی که بگه التماس دعا
موقعیت من در ده سال آینده: توپول تر از الان با سه تا همسر و یه دونه بچه٬ مشغول کار در معدن(اونجا مسافرکشی میکنم) بذار تو جیبمو نیگاه کنم سه تا بیلیط پاره شدست٬ اوه واسه سینماست من کی رفتم سینما؟!!
این سیگار برای کیه؟!!!! 
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: بدون شرح (در مورد عکس)
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در جمعه دهم اسفند 1386
حل جدول
سلام
نمیدونم جدول این قدر سخت بود یا کسی حال حل کردنشو نداشت که آمار نشون داده درصد احتمال ... بیشتره !
باشه اشکال نداره من بعضی از جوابا رو مینویسم.
۱. پت و مت- ....
۲-لیسبون- ....
۳-....- اپیلیدی
۴-خسوف و کسوف
۵-محلات - قم
۶- ..
.. - ملکه
۷- ایرانسل - نی
۸- برف - ممول![]()
۹- اتاوا - مبل
۱۰ - شب دریا - یر
-------------------------------------------------------------------------------
این کجاش سخت بود؟
فقط یکی دو تا سوال مشکل داشت! مثلا شاید ممول نمیدونه پایتخت کانادا کجاست...![]()
پ.ن: با این اوضاع و احوال انگیزم واسه نوشتن تو وبلاگ چند برابر شده ![]()
پ.ن: اگه رمزو بلد نبودی یکی دو تا از سوالها رو جواب میدادی.
قابل توجه دوستان عزیز :
تعداد افرادی که رمزو حدس زدن صفر نفر.
یعنی حتی یه نفرم به یه سوال جواب نداد به نظرتون این معنیش چیه؟
اگه یکم به درو دیوار وبلاگ نگاه میکردین حل جدول راحت تر میشد هر چند کسی نخواست این کارو کنه
از تمام کسانی که میان به این وبلاگ ممنونم.
پ.ن: مطلب جالبی نوشتی به ما هم سر بزن .
مطلب بعدی در مورد دروغ٬ غیبت و تهمت (انشاالله)
بای تا های (توپول)
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
جدول
|
|
1 |
2 |
3 |
4 |
رمز |
6 |
7 |
8 |
9 |
10 |
|
1 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
2 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
3 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
4 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
5 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
6 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
7 |
|
|
|
|
|

نوشته شده توسط تپل ( توپول) در چهارشنبه سی ام مرداد 1387
لينك مطلب