اول تابستون٬ تلویزیون چندتا شعر با ریتم اروم میذاشت که مثلا خوشحال باشین تابستون شده٬
تابستونه فصله شادی و خنده بچه ها توی کوچه غرق بازی مثل چندتا پرنده
ولی اول مهر یه شعر با ریتم منفجر کننده ...
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی شادی های راه مدرسه
در هر صورت تبریک به بچه مدرسه ای ها و دانشجو ها به خاطر شروع سال تحصیلی جدید
چند سال پیش به اتفاق جمعی از فامیلا رفته بودیم مشهد٬ زیارت امام رضا(ع)
اولا خیلی خوش گذشت
ثانیا نداره دیگه...
برای مادر بزرگ و پدر بزرگم ویلچر گرفتیم تا راحت باشن٬ منو پسر عمم شدیم رانندشون
وقتی زیارت تموم شد یه گوشه واسه خودمون نشسته بودیم که من هوس کردم روی صندلی چرخدار بشینم و یه گشتی بزنم٬
مشغول رانندگی بودم که چند نفر خواستن کمکم کنن ولی من اجازه ندادم٬ بعد چون دیدم ضایست زدم بغل و پارک کردم٬ با دیدن من چشای پسر عمم برق خاصی زد و اومد تا مثل من رانندگیشو به رخ بقیه بکشه.
نشست روی ویلچر٬ در جا یه دور٬ دور خودش زد و با شتاب زیادی از ما دور شد چند دقیقه ای پیداش نبود٬ ما هم به خیال اینکه داره واسه خودش دور میزنه نگران نشدیم و منتظر بودیم که برگرده که یهو دیدم صدای صلوات بلندی داره میاد و جمعیت زیادی یه جا جمع شدن
ترسیده بودم٬ فکر کردم واسه پسر عمم اتفاقی افتاده گفتم شاید خورده زمین٬ دویدم سمت جمعیت که دیدم پسر عمم روی دست ملته٬ تعجب کردم پرسیدم چی شده؟
گفتن این پسره معلول بوده! اینجا شفا پیدا کرده٬ رو ویلچر نشسته بوده یهو پاشده و شروع کرده به راه رفتن.
خلاصه تا ما بیایم به اونا حالی کنیم که از پسر عمه محترم ما از اولم سالم بوده یکی دو ساعتی الاف بودیم ...
اینم از رانندگی ما با وسیله نقلیه ای به اسم صندلی چرخدار (ویلچر)
پاستیل۱: سه سال و سه ماه از تولد وبلاگ میگذره٬ کم کم داره بزرگ میشه٬ فکر کنم دیگه وقتشه ...
پاستیل۲:یه رشته دیگه هم قبول شدم (دانشگاه) ولی همون رشته قبلی رو ادامه میدم
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در جمعه دهم مهر 1388
لينك مطلب